الوین ( elvin )الوین ( elvin )، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

دل نوشته هایی برای پسر عزیزمان الوین

واكسن دو ماهگي

ديروز با بابايي برديم بهداشت ،اول وزن و قد و دور سرتو اندازه گرفتن بعد واكسنتو زدن. وزن= 6200 قد= 58  دورسر = 5/38  خانومه گفت پاهاتو بگيرم تا واكسنتو بزنه همين كه آمپولو زد  شروع كردي به گريه كردن دلم برات سوخت آمپول بعدي هم همينطور بعد زوديي بهت شير دادم و آروم شدي . اومديم خونه همش نگران بودم كه نكنه تب كني اما شكر خدا تب نكردي همش كمپرس سرد برات گذاشتيم اما عصر يكي از پاهات يكم ورم و سفت شده بود باز كمپرس سرد گذاشتيم و ورم و سفتيش برطرف شد شب هم خوب خوابيدي .اين روزها خنده هات بيشتر شده همش ميخوايي دهنتو باز و چيزي بگي و برا همين زبونت بيرونه. كلماتي مثل آ، قو ، قا دا ميگي خيلي ملوس شدي مخصوصا چشات ...
13 مرداد 1392

تولد الوین

الوین جان ما شنبه در تاریخ 11/03/ 92 ساعت 45/9 صبح با وزن 800/3 و قد53    در بیمارستان امام خمینی بدنیا اومد اینم عکسی از روز اول تولدش ...
30 تير 1392

خنده های إلوین

سلام عزیز دل مامنی إلوین جونم انقدر خودتو با مامانی درگیر کردی که مامانی زیاد نمیتونه بیاد برات خاطره بنویسه هفته پیش یعنی درست بعد 40 امت شبا درست و حسابی نمیخوابیدی و گریه میکردی و بعد هر چرت زدنی کوچولویی از خواب بیدار میشدی تو خونه ننه که بودیم هم اینجوری میکردی تا اینکه ننه گفت روزا زیاد شیر میخوری و همشو میمکی برا شبا نمیرسه تو هم بی تابی میکنی . این موضوع خیلی نگرانم کرد و خیلی ترسیدم نکنه شیرم خشک بشه و دیگه نتونم بهت شیر بدم. بابایی هم بدتر از من نگران بود خلاصه همین که خونه خودمون اومدیم بابایی همه چی خرید و همش میگفت بخورم تا شیر زیاد شه بعد چند روز نگرانی شکر خدا همه چی درست شد و شیر مامانی زیاد شد این چند روز هم خو...
30 تير 1392

40 ام الوین

سلام عزیز دل مامانی امروز 40 امت همزمان با اولین روز مبارک رمضان تموم شد ،اما این 40 روز برا منو بابایی که بیشتر از چند ماه طول کشید تو این مدت پسر خوبی بودی و زیاد اذیت نکردی اما درست شب قبل 40 ام تا ساعت 6 صبح بیدار بودی و همش به خودت میپیچیدی و نذاشتی بخوابیم همش گریه میکردی بردیمت دکتر اما گفت که طبیعی هستش و زیاد نگران نباشیم جیگر مامانی الوین جونم خیلی دوست دارم و نمیتونم یه ثانیه ازت دور باشم . اینم عکس روز 40 ام     ...
19 تير 1392

ختنه الوین

٣ تیر ماه نیمه شعبان بود و همون روز با بابایی تصمیم گرفتیم که اون روز ختنه ات کنیم برا همین با دکترت تماس گرفتیم و گفت بین ساعت 5-7 مطب هستم اول از ختنه رفتیم خونه ننه ( مامان من ) تا اونو هم با خود به مطب ببریم سه تایی البته با تو میشه چهار تایی به مطب رفتیم همش نگران جیغ و داد زدنات بودم میدونستم که موقع امپول جیغ میزنی همین که امپولو زدن شروع کردی به گریه کردن دلم برات سوخت بعد بهت یکم شیر دادم تا آمپول بی حسی اثر کنه دکتر چند تا پماد و شربت برات نوشت و داد دست بابایی تا بره بخره تا بابایی بیاد گفت که بچه رو بیارین و رو تخت بخوابونین و به من گفت که پاهاشو بگیر و ننه هم بالای سرت بود بعد جلوی من پرده کشید که نبینم اما من بهش گفتم که نمیترس...
10 تير 1392