الوین ( elvin )الوین ( elvin )، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه سن داره

دل نوشته هایی برای پسر عزیزمان الوین

خنده های إلوین

سلام عزیز دل مامنی إلوین جونم انقدر خودتو با مامانی درگیر کردی که مامانی زیاد نمیتونه بیاد برات خاطره بنویسه هفته پیش یعنی درست بعد 40 امت شبا درست و حسابی نمیخوابیدی و گریه میکردی و بعد هر چرت زدنی کوچولویی از خواب بیدار میشدی تو خونه ننه که بودیم هم اینجوری میکردی تا اینکه ننه گفت روزا زیاد شیر میخوری و همشو میمکی برا شبا نمیرسه تو هم بی تابی میکنی . این موضوع خیلی نگرانم کرد و خیلی ترسیدم نکنه شیرم خشک بشه و دیگه نتونم بهت شیر بدم. بابایی هم بدتر از من نگران بود خلاصه همین که خونه خودمون اومدیم بابایی همه چی خرید و همش میگفت بخورم تا شیر زیاد شه بعد چند روز نگرانی شکر خدا همه چی درست شد و شیر مامانی زیاد شد این چند روز هم خو...
30 تير 1392

40 ام الوین

سلام عزیز دل مامانی امروز 40 امت همزمان با اولین روز مبارک رمضان تموم شد ،اما این 40 روز برا منو بابایی که بیشتر از چند ماه طول کشید تو این مدت پسر خوبی بودی و زیاد اذیت نکردی اما درست شب قبل 40 ام تا ساعت 6 صبح بیدار بودی و همش به خودت میپیچیدی و نذاشتی بخوابیم همش گریه میکردی بردیمت دکتر اما گفت که طبیعی هستش و زیاد نگران نباشیم جیگر مامانی الوین جونم خیلی دوست دارم و نمیتونم یه ثانیه ازت دور باشم . اینم عکس روز 40 ام     ...
19 تير 1392

ختنه الوین

٣ تیر ماه نیمه شعبان بود و همون روز با بابایی تصمیم گرفتیم که اون روز ختنه ات کنیم برا همین با دکترت تماس گرفتیم و گفت بین ساعت 5-7 مطب هستم اول از ختنه رفتیم خونه ننه ( مامان من ) تا اونو هم با خود به مطب ببریم سه تایی البته با تو میشه چهار تایی به مطب رفتیم همش نگران جیغ و داد زدنات بودم میدونستم که موقع امپول جیغ میزنی همین که امپولو زدن شروع کردی به گریه کردن دلم برات سوخت بعد بهت یکم شیر دادم تا آمپول بی حسی اثر کنه دکتر چند تا پماد و شربت برات نوشت و داد دست بابایی تا بره بخره تا بابایی بیاد گفت که بچه رو بیارین و رو تخت بخوابونین و به من گفت که پاهاشو بگیر و ننه هم بالای سرت بود بعد جلوی من پرده کشید که نبینم اما من بهش گفتم که نمیترس...
10 تير 1392

خاطرات زایمان

سلام  امروز درست ١٦ روزه كه زايمان كردم و پسر نازم تو بغلمه ميخوام خاطرات زايمانمو بنويسم تا بعدا پسرم گلم بدونه كه جه جوري بدنيا اومده. 8 خرداد بود كه همه وسايلامو جمع كردم و با مهداد اومديم خونه ننه ،فرداش با بابايي رفتيم مطب دكتر ،دكتر دوباره معاينه ام كرد و گفت براي 11 يا 12 خرداد ميتوني زايمان كني،منم 11 خرداد رو انتخاب كردم و قرار شد شنبه صبح ناشتا برم بيمارستان . شب قبل عمل پسرم همش تكون ميخورد و چند روزي هم بود دردام شروع شده بود برا همين راحت نتونستم بخوابم . اون شب با بابایی تصمیم نهایی رو گرفتیم و قرار شد اسم پسرمونو الوین بذاریم ،الوین نام ترکی و به معنی بزرگ طایفه و ایل و خاندان. صبح با ننه و بابا مهداد رفتيم ب...
30 خرداد 1392

شب آخر بارداری

سلام عزيز دلم  امروز آخرين روزيه كه تو شكم ماماني ماماني فردا شنبه 11 خرداد 7 صبح ميره بيمارستان تا 1 ظهر هم عمل ميكنن،فقط يه روز مونده تا تو رو بغل كنم و بوست كنم ،نه ماه انتظار رو به پايانه،ميخوام بغلت كنم و نازت كنم.  ديشب هم باز تو خواب ديدمت اين دفعه موهاي طلايي داشتي و همه از ديدنت ذوق ميكردن،و خيلي باهوش بودي باز داشتم بهت شير ميدادم،اي خدا خودت كمكم كن تا عمل راحتي داشته باشم و پسرم صحيح و سالم بدنيا بياد. نميدونم جرا امروز ساعت به كندي راه ميره مثل اينكه نميخواد به پايان برسه،آخه من عجله دارم تا پسرمو زود زود ببينم راستي فردا درست 39 هفته ات كامل تموم ميشه. دوستت دارم عزيزم،انشاا.. بعد عمل خاطرات بدنيا اومدنت رو ...
10 خرداد 1392

روز های آخر بارداری

سلام عزیز دلم مامانی  مامانی امروز وسایلاشو جمع کرده و قراره تا نیم ساعته بابایی ببره خونه مامانی تا تو بدنیا بیای و بعد اون هم یه مدتی اونجا میمونیم. هنوز تاریخ دقیق زایمانم مشخص نشده یعنی هر وقت برم دکتر برای روز بعدش مشخص میکنه اما من میخوام تا تو یکم اونجا بمونی تا تپل و ناز بشی  تا بقیه نگن پسرت لاغره میدونم این چند مدت دلم برا بابایی تنگ میشه ،موقع بستن چمدان خیلی دلم گرفت این مدت بدون بابایی برام سخت میشه اما میدونم اونم بهم سر میزنه.اما اونم دلش تنگ میشه یا نه؟؟؟!!!! فسقلی مامانی امروز دوباره تو بهداشت قلب نازتو شنیدم اولش خانمه نتونست قلبتو پیدا کنه داشتم سکته میکردم اما یهویی قلبت با اون صدای تلوپ تلوپت دلمو ش...
8 خرداد 1392

زیمان طبیعی یا سزارین

سلام عزیزم فردا ماه نه به سلامتی تموم میشه شنبه که رفتم دکتر معاینه ام کرد و گفت احتمال زایمان طبیعی 50-50 هستش برا همین این موضوع منو یکم نگران کرد،تا اینو به بابایی گفتم اونم منو از زایمان طبیعی منصرف کرد. ما دو دل موندم نمیدونم چیکار کنم. امروز که با دوستم حرف میزدم اونم بهم گفت که دکتر به اونم گفته بود 50-50 هستش اما باز طبیعی زایمان کرده . قراره منم برم پیش ماماها تا معاینه بشم اگه شانس زایمان طبیعی بیشتر باشه خیلی خوب میشه. عزیز دلم این روزا نمیدونم چرا حرکاتت یکم کمتر شده به خاطر استرسمنه یا اینکه جات تنگ شده.راستی هفته 38 که سونو دادم دکی گفت وزنت 3 کیلو شده . مامانی فدات شه دیگه داری بزرگ و تپل میشی. دوستت دارم میبوسمتتتتتتتتتتتتتتت...
7 خرداد 1392