خنده های إلوین
سلام عزیز دل مامنی إلوین جونم
انقدر خودتو با مامانی درگیر کردی که مامانی زیاد نمیتونه بیاد برات خاطره بنویسه
هفته پیش یعنی درست بعد 40 امت شبا درست و حسابی نمیخوابیدی و گریه میکردی
و بعد هر چرت زدنی کوچولویی از خواب بیدار میشدی تو خونه ننه که بودیم هم اینجوری میکردی تا اینکه ننه گفت روزا زیاد شیر میخوری و همشو میمکی برا شبا نمیرسه تو هم بی تابی میکنی .
این موضوع خیلی نگرانم کرد
و خیلی ترسیدم نکنه شیرم خشک بشه و دیگه نتونم بهت شیر بدم.
بابایی هم بدتر از من نگران بود خلاصه همین که خونه خودمون اومدیم بابایی همه چی خرید و همش میگفت بخورم تا شیر زیاد شه
بعد چند روز نگرانی شکر خدا همه چی درست شد و شیر مامانی زیاد شد این چند روز هم خوب میخوری هم خوب میخوابی و مامانی رو هم اذیت نمیکنی
إلوین جونم خنده هات
هم زیاد شده هر روز میخوای باهات حرف بزنیم و بازی کنی
خلاصه من و بابایی رو خیلی به خودت وابسته کردی که یه ثانیه پیشمون نباشی دغ میکنیم.
این روزا خیلی شیرن و ملوس شدی که همش میخوام درسته قورتت بدم




خنده های إلوین
